دلم، دلم!
کلمات بازیچه نیستند
سنگ بازیچه نیست
تفنگ بازیچه نیست
و گلوله با هیچ قلبی شوخی ندارد
تو تنها ماشه را میکشی
و مهربانی به زمین میافتد
و مهربانی دیگر از جا بلند نمیشود.
دلم!
آرزوها همانطور که میآیند، میروند
تنها برای لحظهیی میمانند
تا حسرت همیشگیمان را به رخ بکشند.
دلم!
تو شهری هستی با دیوارهایی از خون
سرکهایی از خون
مردمانی از خون
بانکها و سکههایی از خون
و فرمانروایانی خونخوار
حالا فکر کن
چه اتفاقاتی که میتواند برایت بیفتد.
دلم...!
دلم...!
دلم جغرافیایی که افغانستاناش میخوانند.
«کوهها عقدهی بلند خاک است»
ابرها اندوه متواری آبها
و آدمی
اشکی لغزنده بر گونههای زمین.
محبوب من!
ما موجودات کوچکی هستیم
با دستهایی کوچک
پاهایی کوچک
و دهانی کوچک
ما فقط میتوانیم حرفهای بزرگ بزنیم
و تماشا کنیم
پیری چگونه در سرانگشتان ما موج میزند.
میترسم بیدار شویم
و ببینیم
ما چه صبورانه به این آبها تن سپردهایم
و یک عمر همدیگرمان را
از پشت شیشههای اکواریوم بوسیدهایم.
کودکیهایمان
با پرندههای مصنوعییی گذشت
که بیهیچ فریادی
لای انگشتان کوچک ما جان میباختند
بیآنکه بدانیم
برای یک دهن آواز
باید پول بیشتری بپردازیم.
بزرگ شدیم و فهمیدیم
بزرگ شدیم و فهمیدیم
که برای اینهمه آواز فرو ریخته در آوارها
چه بهایی پرداختهایم.
برادرم!
هنوز که مادرم از جا بلند میشود
دستش را بر گردهی چپش میگذارد
و با گلولههایی که به تو اصابت کرد
درد میکشد.
هنوز نیمهشبها که بیدار میشوم
میبینم کلمات خونینی در بسترم تمام کردهاند
که تو ناتمامشان گذاشته بودی.
تو حق داشتی بترسی، فریاد بزنی
تو با چرخبالها، تانکها، تفنگها و سربازان چشمآبی
آنقدر بیگانه بودی
که من با نایابترین گیاهی که تو به آن عشق میورزیدی.
برادرم!
برای تو بسیار زود بود که بفهمی
برای آخرین آوازهایت باید بهای بیشتری بپردازی.
چه آرزوهایی در سر میپرورانی، آدمک برفی!
با دستهای متوازی در دو سوی زمین
پاهای ریشه دوانده در تمام درختها
و چشمهای زُل زده بر نامرئیترین مرغان جهان.
هیچ میدانی
روزی آفتاب سر میزند
و رؤیاهایت را آب خواهد برد؟!
هی... میشنوی؟!
و آخرالامر این است حکایتمان
ما محو میشویم در کورهراه یک کوهستان
و چیزی جز رد پای ناشناختهیی
برجای نخواهد ماند.
لبخند میزند
و لبهای برآماسیدهاش
سرما را به مسخره میگیرد
پاهای کوچکش را در بخار موترها گرم میکند
و به یاد روزهایی میافتم
که پایی برای گرم کردن داشتم.
این فصل هم گذشت
و تو از تمام زنانهگیات
جز چادری که باد را از منحرف شدن باز میدارد
چه چیزی بر سر داری؟!
تو تنها میتوانی در کنار مجنونبیدها بزرگ شوی
زمستانهای دراز در بخاریها بسوزی
دود شوی
و مارهای جهان
به تقلید تو درجای بایستند.
تو ترانههای گم شدهی چوپانی هستی
که از صدای تو
گرگها مست میشوند
یک شب به گله میزنند
و زیباترین برهها را با تو اشتباه میگیرند.
تو زادهی وحشتی و ناآرام
که زیباییات هرموجودی را از پای درمیآورد
من اما مثل خاکم در برابرت
ماده اسب وحشی من!
که هرچه بر من بتازی
بیشتر به هوا بلند میشوم.
آخرین حرفی که از تو بر سر زبانهاست میگوید
تو برمیگردی
با صورتی از باد
و پیراهنی از برف
شهرها را پشت سر میگذاری
چراغهای قرمز را عبور میکنی
از ساختمانها بالا میروی
و درست در جایی فرود میآیی
که سالها پیش
یک فوج کبوتر سفید از آنجا بال گشودند.
بیچاره مردم چه میدانند
روزگاری میشود که پیر شدهای
با هربادی تعادلت را از دست میدهی
چون برف به خود میپیچی
و بیهیچ حرفی
در پیادهرو مزدحمی به زمین میافتی.
تنهایی
با تو چهکار میکند؟!
صبح تا شب خیابانها را پا برهنه و گیج قدم میزند
به عروسکهای پشت ویترینها چشم میدوزد
پولهای مختصرش را میشمارد
و کنار زبالهدانی به خواب میرود.
تنهایی با رییس جمهور
کلاه قرهقل میپوشد
به آنسوی آبها سفر میکند
و از استخوانهای پوسیدهات
بانکهای سیاه را پُر میکند.
تنهایی وقتی دلش بگیرد
زیر پلی میرود
و اشکهای ترا در خود تزریق میکند.
تنهایی با من اما حرف نمیزند
چای نمینوشد
تنها لباسهای تابستانیام را میپوشد
و خودش را در رودخانهیی غرق میکند.
وقتی از اینهمه رؤیای نابهنگام ترس برمیداری
باران زنیست
که با ده انگشت به صورتت آب میزند
دستت را میگیرد
از جمع جدایت میکند
و مخفیانه دهان بر دهانت میگذارد.
وقتی از اینهمه آتش و دود دلت میگیرد
ترا به محلههایی میبرد
با دیوارهایی کوتاه
درهای زنگزدهی بدون زنگ
و کوچههایی گیجتر از رؤیاهایت.
باهم میبارید
پای میکوبید
تا آنکه در یک ترانهی بومی
نام کوچکتان را از یاد میبرید.
به دیوارها لبخند میزنید
به سنگها
به خانههای بدون سقف
به کودکی که در پلکهایش پروانهها پیله بستهاند،
اما چه دیر میفهمید
زیبایی زبان آدم را میبندد.
(1)
به پلکهایم که دست میکشی
ای شعر!
جهان خمیری میشود بیشکل
و من پیرمردی بازیگوش
که از آن، شکلکهای کودکیام را درست میکنم.
(2)
تو مردهای
ما دورت حلقه بستهایم
و بر مرگی که در میان ماست
اشک میریزیم.


